Thursday, July 22, 2010


.ای کاش که ارامشت را داشتم برای لحظه ای دریغ کردن شاید که من هم می توانستم
و ان روز دریغ کردن را از مکتب خود خواهیت می اموختم - همانگونه که تو بی دریغ - دریغ کردنت را ارزانی ام کردی
.و غبطه می خورم برای انکه هیچگاه شاگرد خوبی نبودم
پس باز هم نمی توانم ان گونه که باید بی دریغ کردنی را که بی هیچ چشم داشتی یادم دادی / باز پس دهم
.افسوس که نمی توانم شاگرد خوبی برایت باشم
سرزنشم مکن - مگر نه انکه همیشه پدرانمان می گفتند انچه را که دوست داری نثارت کنند - بی دریغ نثار کن ؟
مگر نه انکه تو بی دریغی را با تمامتت نثارم کردی؟
مگر نه انکه من همان گونه باید بی دریغی را نثارت کنم؟
.نمی توانم
.گفتم که شاگرد خوبی نیستم و نبودم